بلند شدم و ایستادم. باد به صورتم تازیانه میزد و رشته موهای قرمز تیرهام را اطراف صورتم بالا میبرد. دکل را گرفتم و از روی عرشه خم شدم تا به آب که به سرعت از زیر قایق میگذشت، نگاهی بیندازم.
هنوز برای پریدن زود بود.
کوی که سکان را محکم گرفته بود، به چشمهایم زل زد و گفت: «فابل، کی میخوای بهمون بگی اون پایین چی پیدا کردی، هان؟» چشمانش به رنگ تاریکترین شبهای جزیره بودند، آن زمان که طوفان جلوی نور ماه و ستارهها را در آسمان میگرفت.
بقیه سرشان را بلند کردند و همان طور که خاموش به من نگاه میکردند، منتظر جواب ماندند. دیده بودم که چطور توی بندر به من زل میزدند و آهسته با هم پچ پچ میکردند. هفتهها بود که غواصها چیز زیادی از صخرههای مرجانی پیدا نکرده و برای همین بیقرار شده بودند و این به هیچ وجه خوب نبود. با این حال، هیچ وقت فکرش را نمیکردم اولین کسی که مستقیم این سوال را از من میپرسد، کوی باشد.
شانهام را بالا انداختم و گفتم: «صدف مرواریدساز پیدا کردهم»