شکوفههای گیلاس امتداد جادهی اصلی منتهی به زادگاهم زیبا بودند. بهار که میشد، مردم در صفهای طولانی و سلانهسلانه در دالانی از شکوفههای درختان گیلاس پرسه میزدند. اینها را اولینبار وقتی تحت حکومت ژاپن بودیم کاشتند. گلها که کامل میشکفتند به عمد مسیر دیگری انتخاب میکردم که جاده را دور میزد. میترسیدم طولانی به این گلها زل بزنم. آدم میتواند با یک تکه چوب سگ هاری را فراری دهد، ولی نمیشود با گلها همچین کاری کرد. گلها هم هارند. آن گذرگاه شکوفههای گیلاس_ مدام بهاش فکر میکنم. چی بود که آنهمه میترساندم؟ آنها که فقط گل بودند. من هیچوقت دستگیر یا بازداشت نشدهام، ولی زندان همیشه فکرم را مشغول کرده. همیشه در خوابهای پریشانم داشتم از راهرو زندانی میگذشتم که در واقعیت هرگز پایم را داخلش نگذاشته بودم. دنبال سلول محتومم میگردم و از پیدا کردنش سردرگم میشوم. گاهی هم سلولی بهام میدهند که تویش جای سوزن انداختن نیست. وارد که میشوم، همهی کسانی که کشتهامشان لبخند درخشانی بر لب دارند و به انتظارم نشستهاند. زندانهایی که در تلویزیون دیدهام یا توی رمانها خواندهام همیشه مثل جهانهایی آهنین به یادم میآیند. درهای آهنین سلولی که غژغژکنان باز میشود. میلههایی آهنین که دیوارهای برافراشته را تاکوار تزیین کردهاند. دستبندها و غلوزنجیرهایی که سفت دور مچها را گرفتهاند. جرنگجرنگ بشقابها و سینیهای زندانیان. حتی فرم خاکستریشان هم من را یاد آهن میاندازد. هر کسی تصویر خودش را از رستگاری دارد. میتواند شبیه باغی انگلیسی باشد که خورشید بر چمنهایش میتابد، میتواند شبیه کلبهی سنتی سویسیای باشد که هرهی پنجرههایش پر است از گل. من که همیشه زندان تصورش کردهام.