من وقتی اسرای آلمانی رو میدیدم خوشحال میشدم. خوشحال میشدم از این که اونا رو تو این وضعیت میدیدم؛ هم سرشون تو کیسه بود و هم پاهاشون... اونا رو از خیابونای روستا عبور میدادن، التماس میکردن؛ «مادر، نون بدید... نون...» تعجب میکردم از این که روستاییها از خونههاشون بیرون میاومدن، یکی بهشون نون میداد، یکی یه تیکه سیب زمینی. پسر بچهها پشت سر اسرا میدویدن و به طرفشون سنگ پرتاب میکردن... زنها گریه میکردن...