لبخندزنان عقب عقب رفتند و وقتی درهای ایوان پشت سرشان بسته شد، در سکوت و آرامش تالار سلطنتی فرورفتند.
آن وقت هر دو هم زمان دست ار لبخند زدن کشیدند.
رن گفت: «خب، یه کم نگران کننده بود.»
رز لب ورچید. «بیخودی غذا رو حروم کردن.»
رن گفت: «میدونستم این همه تشویق و شادی واقعی نیست.» و دستهایش را بلند کرد و تاجش را از سر برداشت. آخیش! راحت شدم. با حالتی گرفته ادامه داد: «رز، مردم ایانا نمیخوان ساحرهها بهشون حکومت کنن، حتی اگه اون ساحره رو بشناسن.»