آن روز بهرغم چهره عبوس و لبان به هم فشرده ریتا دوست داشتم همان جا در آشپزخانه بمانم. ممکن بود کورا از گوشهای از خانه آب لیمو و کهنه گردگیری به دست پیدایش بشود و ریتا قهوه دَم کند. در خانه فرماندهها هنوز قهوه واقعی به هم میرسد. و ما پشت میز ریتا مینشستیم که البته دیگر مال ریتا نیست، همانطور که میز من دیگر به من تعلق ندارد، و حرف میزدیم؛ دربارۀ دردها و رنجها، بیماریها، پاهایمان، پشتمان، تمام آسیبها و لطماتی که بدنهایمان مثل بچههای شیطان ممکن بود دچارشان شود. هر از گاه بین حرفهای یکدیگر سرمان را به علامت تأیید تکان میدادیم که یعنی بله، همهاش را میدانیم. شیوههای درمان دردهایمان را به هم میگوییم و هر یک سعی میکنیم نوای بلایای جسمانیمان را پیش از دیگری ساز کنیم.