به انعکاس تصویرم در آینه نگاه کردم. موهای سیاهم تا کمرم آمده و پوستم بهخاطر بیرونماندن در روز آفتابسوخته شده بود. شاید ظاهرم چندان چشمگیر نبود، اما از دیدن خودم احساس رضایت کردم؛ حتی چال کوچک چانهام که ملکه آن را نشانهی کجرفتاری میدانست به نظرم قشنگ بود. خواستم یکی از لباسهای همیشگیام را بپوشم، ولی بعد یک ردای ابریشم آبی روشن انتخاب کردم که نقشی از پرندگان رنگارنگ را بر آن سوزندوزی کرده بودند. لباس را به تن کردم و یکی از سارهای سبزرنگ بالهایش را باز کرد و دور دامن لباسم چرخی زد. جوهر هستیام بدون شک قویتر شده بود. تازگی پیش مین غرغر کرده بودم که همهی لباسهایم ساده و معمولیاند و مین هم یکی از دوستانش که خیاط ماهری بود، خواست این لباس را برایم بدوزد. پیشازاین جز رداهای سفید چیزی در کمد لباسهایم نداشتم. شکایتی نداشتم، چون این لباسها مرا یاد مادرم میانداخت. ولی حالا زندگیام جان دیگری گرفته و رنگی شده بود. امروز با وسواس بیشتری لباس پوشیدم، تابهحال هرگز به ظاهرم اینقدر اهمیت نداده بودم. با قدمهای نرم و سبک از حیاط گذاشتم و بهسمت اتاق لیوای رفتم، ولی بیرون آن ایستادم. نکند همهی اینها خوابوخیال بوده باشند؟ شاید لیوای فراموش کرده بود. از آن هم بدتر، شاید پشیمان شده بود. بر خودم مسلط شدم، صاف ایستادم و درهای اتاق لیوای را باز کردم.