حداقل زندگیام از این رنج، از این انتظار همیشگی درد، خالی بود. مامان بزرگ و بابابزرگ را داشتم که بیشتر از آنچه خودشان میفهمیدند، از من محافظت میکردند. «دارین» را داشتم که چنان حضور پررنگی در زندگی ام داشت که فکر میکردم مانند ستارهها فناناپذیر است. اکنون رفته بودند؛ همهشان.