اِما رفته رفته ایرادگیر و هوسباز میشد. غذاهایی برای خودش سفارش میداد اما لب به آنها نمیزد. یک روز فقط شیر خالی میخورد و فردایش تا دوازده فنجان چای مینوشید. اغلب با سرسختی از بیرون رفتن خودداری میکرد، سپس نفسش میگرفت، پنجرهها را باز میکرد و پیرهن سبک میپوشید. بعد از آنکه خوب با خدمتکار درشتی میکرد به او هدیهها میداد یا میفرستادش که برای گردش پیش همسایهها برود، یا اینکه گاهی همهی پول سفید کیفش را برای فقیر میانداخت در حالی که هیچ نرمخو نبود و عواطفش نسبت به دیگران به آسانی برانگیخته نمیشد، مثل اکثر مردمانی که اصلیت روستایی دارند و همواره اثری از کبرهی دستهای خشن پدرانشان در درونشان باقی میماند.