دوباره چهاردهسالهام و توی کلاسی کوچک به پشت سرش زل زدهام. چهاردهسالهام و سالهاست آدام کنت را دوست دارم. حواسم را جمع کرده بودم که خیلی محتاطتر باشم، خیلی ساکتتر، خیلی سربهراهتر باشم زیرا دلم نمیخواست دوباره اسبابکشی کنیم و برویم. دلم نمیخواست این مدرسه و تنها چهرهی صمیمانهای را که به عمرم دیدهام ترک کنم. او را تماشا میکردم که هر روز کمی بزرگتر میشود، هر روز کمی قد میکشد، هر روز کمی نیرومندتر، کمی سرسختتر و کمی آرامتر و ساکتتر میشود. سرانجام آنقدر بزرگ شد که پدرش دیگر نمیتوانست کتکش بزند، اما هیچکس نمیدانست چه بر سر مادرش آمده بود. دانشآموزها از او دوری میکردند، اذیتش میکردند تا جایی که شروع کرد به مقابله، تا جایی که فشار روزگار بالاخره او را شکست. اما چشمهایش همیشه همانطور ماندند. وقتی نگاهم میکرد همیشه همانطور بودند. مهربان، دلسوز. مشتاق درک و آشنایی. اما هرگز سؤالی نکرد. هرگز وادارم نکرد حرفی بزنم. فقط حواسش بود که به حد کفایت نزدیکم باشد تا بقیه را بترساند و فراری بدهد.