در کودکی، در کتابهای مصوّر، تصویرهایی از مترو میدیدم و همیشه فکر میکردم که مترو را نه به عنوان وسیلهای ضروری و سودمند که تنها برای تفریح و لذت از قطارسواری در زیرزمین و در فضایی بسته طراحی کردهاند. از کودکی ضعیف و مریض بودم، برای همین زیاد در بستر دراز میکشیدم. همینطور درازکش، با خودم فکر میکردم ملافه و روبالشی بهکل بدردنخور و تجملیاند. وقتی فهمیدم اینها وسایل کاربردیِ سودمندی هستند که بیست سال از عمرم گذشته بود، آنوقت بود که از سبوعیت افسارگسیختۀ آدمی سخت شوکه شدم. چیزی به اسم گرسنگی نمیشناختم. این بدان خاطر نبود که در خانوادهای مرفه و بینیاز از غذا و لباس به دنیا آمده باشم، به هیچوجه چنین معنی احمقانهای نداشت. فقط نمیتوانستم بفهمم احساس گرسنگی چیست. میدانم حرف عجیبی میزنم، اما وقتی شکمم هم خالی میشد اصلاً به آن توجه نمیکردم. در دورۀ ابتدایی و راهنمایی، وقتی از مدرسه به خانه برمیگشتم اطرافیانم با سروصدای فراوان میگفتند: «حتماًگرسنهات شده. ما هم همینطور بودیم. وقتی تازه از مدرسه برمیگشتیم، شکممان بدجور خالی بود. ناتوی شیرین دوست داری؟ کاسترا با نان هم هست.