رن همانطور که وسط کتابخانه ایستاده بود به صدای قدمهای خواهرش که دور میشد، گوش داد. باید صبر میکرد تا رز وارد کاخ شود، آنوقت میتوانست از آنجا برود. خنگی خواهرش به نفعش واقع شده بود. البته تردید نداشت که رز در متقاعدکردن پادشاه اَلریک ناموفق میماند، ولی حالا که خواهرش در تالار مهمانی بود، رن میتوانست با خیال راحت برود سروقت وزیر. انگشتهایش را که هنوز در اثر جادو گزگز میکردند بهسمت خنجرش دراز کرد. افسون موفقش درونش را لبریز از احساسی گرم و ناخوشایند کرده بود. تابهحال هرگز چنین قدرتی را تجربه نکرده بود. هیچوقت فکر نمیکرد بتواند یک لباس پارهپوره را به چنان پیراهن باشکوه و زیبایی تبدیل کند. دقیقاً شبیه همان پیراهنی شده بود که خودش به تن داشت. البته که رز هیچکدام از اینها را نمیدانست. او فکر میکرد افسون رن باید هم همینقدر بینقص باشد. رن از این فکر با خشنودی پیش خود لبخند زد. شاید ترکیب ماسهٔ اورا و ماسهٔ کویر که بر لباس رز نشسته بود جادویش را قویتر کرده بود. خاکی که متعلق به مکانهای جادویی بود قدرت بیشتری داشت و برای اجرای افسون بهتر بود؛ ولی باید مطمئن میشد.