زندگیام در محلهی دانشمندان هرگز آسان نبود. گاهی اوقات وحشتناک بود، مثل وقتی که دوستم «زارا» را بردند، یا وقتی من و «دارین» با درد گرسنگی در شکمهایمان بیدار میشدیم و میخوابیدیم. من مانند همهی دانشمندان یاد گرفتم که جلوی «مارشالها» سرم را پایین بیندازم، ولی حداقل هرگز مجبور نشدم جلویشان سر خم کنم و به زانو درآیم.