من، برتولت برشت؛ اهل جنگل های سیاهم / مادرم، وقتی در بطنش بودم / مرا به شهرها آورد، و سرمای جنگل ها / تا روز مرگ در من خواهد ماند. / در شهر آسفالت خانه دارم. / از روز ازل پابند آیین مرگم: / پابند روزنامه ها و توتون و تلخابه. / بدگمان، تنبل و سرانجام خوشنود.