به چیزهای مشترکی که در گذشته بین ما وجود داشت فکر کردم: به خندهها، کلمهها و کتابها. کتابها. هر چه بیشتر به این فکر میکردم که چطور سرپا شوم و دوباره خود را به عنوان شخصی متعادل و یکپارچه جمع و جور کنم، بیشتر فکرم سمت کتابها میرفت. به گریز فکر کردم. نه اینکه با دویدن بگریزم، بلکه با کتاب خواندن بگریزم. سیریل کانلی، نویسنده و منتقد ادبی قرن بیستم، نوشته: «کلمهها زندهاند و ادبیات یک گریز است؛ گریزی نه از زندگی، بلکه به سوی آن». میخواستم اینگونه از کتابها استفاده کنم: بهعنوان راه گریزی برای برگشت به زندگی. میخواستم خودم را در کتاب غوطهور کنم و دوباره یکپارچه بیرون بیایم.