شن سوار بر طوفان بهسمت خیابانهای خلوت الندیل میتاخت و کاپیتان دیورز بیتوجه به شهر مرده و خالی گروه را به پیش میبرد. رز پیش خود زمزمه کرد: «من که برای خیابونهای خالی دست تکون نمیدم. باید عزتنفسم رو حفظ کنم.» بااینحال همانطور که از خیابان اصلی میگذشتند، پردهٔ کالسکه را کنار زد و به پنجرهٔ خانهها نگاه کرد که هرازگاه صورت کسی از پشت آنها پیدا بود. شکم رز پیچ خورد. احساس کرد الان است که حالش به هم بخورد. آخر چه اتفاقی افتاده بود؟ ناگهان از سرعت حرکتشان کاسته شد و چند لحظه بعد کالسکه بهطور کامل ایستاد. از جلو صداهایی میآمد: صداهای خشمگین. رز سعی کرد از پنجرهٔ کالسکه نگاهی بیندازد، ولی اسبها جلوی دیدش را گرفته بودند. از شن خبری نبود. رز دوباره به پشتی صندلی تکیه داد و منتظر ماند؛ انتظاری طولانی. صدای فریاد خشنی به گوش رسید و قلب رز در سینه لرزید. نکند شن با کاپیتان دیورز دعوایش شده بود؟ شن جسور بود و سرِ پُربادی داشت، بههرحال دیر یا زود با یک نفر مشکل پیدا میکرد و معلوم بود که کاپیتان دیورز هم از او خوشش نمیآید.