خصوصیت دیگر اضطراب مرگ که اغلب به سردرگمی در نوشتههای مربوط به بهداشت روان منجر میشود آن است که ترس از مرگ در سطوح بسیار متفاوتی تجربه میشود. همانطور که گفتهام، فرد ممکن است نگران فعل مردن و درد مرگ باشد یا حسرت برنامههای ناتمام و افسوس پایان تجربیات شخصیاش را بخورد یا برخوردی منطقی و عاری از احساسات را پیشه کند، مانند پیروان مکتب اپیکور که به سادگی استنتاج کردهاند در مرگ وحشتی نیست چون «جایی که من هستم، مرگ نیست؛ آنجا که مرگ هست، من نیستم. پس مرگ برای من هیچ است» (لوکرتیوس). ولی یادتان باشد اینها حاصل تفکر خودآگاهانه و بالغانه دربارهی پدیدهی مرگ است؛ به هیچوجه با وحشت مرگ که در ناخودآگاه لانه کرده، یکسان نیست، وحشتی که بخشی از ساختار وجود است و در ابتدای زندگی و پیش از شکلگیری ذهن موشکاف پدید آمده، وحشتی مشمئزکننده، غریب و بدوی است؛ وحشتی که پیش از پیدایش زبان و بیان و فراسوی آن وجود داشته است.