امروز داشتم چکمههای سرخ افسر سوارهنظامی را نگاه میکردم که از پادگان بیرون میآمد. همینطور که با نگاه چکمههایش را دنبال میکردم، چشمم به کاغذی افتاد که لب چالهای افتاده بود. فکر کردم الان آن افسر با پاشنهاش کاغذ را لگد میکند. اما نه، با یک گام از روی کاغذ و چاله پرید. جلو رفتم. یک صفحه کاغذ خطکشی شده بود که حتماً از دفتر مشق کنده بودندش. توی باران خیس و کجوکوله شده بود و مثل یک دست سوخته پر از ورم و تاول بود. خط قرمز حاشیهاش کمرنگ و پخش شده بود. بعضی از جاهایش لکههای جوهر بود. پایین کاغذ زیر قشری از گل و لای گم شده بود. خم شدم. از فکر اینکه الان این خمیر نرم و تروتازه را لمس میکنم و زیر انگشتهایم به شکل گلولههای خاکستری درمیآید حسابی کیف کردم... اما نتوانستم برش دارم.