چهقدر به آن دسته از دوستانى که مادران دوستداشتنى، مهربان و حمایتگر داشتند، غبطه مىخوردم. و چهقدر عجیب است که آنها به مادر خود دلبستگى ندارند، نه تلفنى، نه ملاقاتى، نه رویایى و نه حتى فکر کردن مرتب به آنها، هیچ. در حالى که من چند بار در روز مجبورم مادرم را از ذهنم بیرون کنم و حتى حالا یعنى ده سال پس از مرگش، اغلب بىاختیار دستم به سمت تلفن مىرود تا با او تماس بگیرم.