دوازده نفر از ما، از جمله جین سو و خود من، یک گروه تشکیل دادیم. در اتاق کنفرانس کوچک جمع شدیم و جلسهی معارفهی معمولی را برگزار کردیم، اگر چه مطمئنم که هیچ کداممان تصور نمیکردیم که آشنایی ما فراتر از آن شب دوام بیاورد.
هر کدام وصیتنامهای کوتاه به همراه نام و نشانی نوشتیم و در جیب پیراهنمان گذاشتیم، تا به راحتی شناسایی شویم. همهی این کارها را محض احتیاط انجام دادیم، اما عجیب بود که هنوز واقعی به نظر نمیرسیدند. حداقل تا زمانی که از طریق بیسیم شنیدیم که ارتش وارد شهر شده بود. بعد از آن، همه به خودمان آمدیم.