در شبهای خوش تابستان، در ساعتی که در خیابانهای ولرم هیچکس نیست و خدمتکاران در آستانهی درها توپپَر بازی میکنند، پنجرهاش را باز میکرد و به لبهاش تکیه میداد. رودخانه، که به این محله «روآن» حالت ونیزِ کوچک کریهی را میدهد آن پایین، زیر پایش، زرد و بنفش و آبی میان پلها و دیوارههای نردهایش جریان داشت. کارگرانی لب آب خم شده بودند و بازوهایشان را میشستند. روی تیرکهایی که از نوکِ بالاخانهها بیرون میزد کلافهای کتان آویخته بود تا خشک شود. روبهرویش، در آن سوی بامها آسمان زلال گسترده بود و خورشید سرخ که غروب میکرد. چه هوای خوشی بود آنجا! چه خنکایی زیر نارونها!