همگام با زندگی تنهاییاش کمتر و کمتر به یاد همسرش میافتاد. خوشی تازهی زندگی مستقل به زودی تنهایی را برایش قابل تحملتر کرد. اکنون دیگر میتوانست ساعتهای شام و ناهارش را تغییر بدهد. هر ساعتی دلش خواست بیرون برود یا به خانه برگردد بدون آنکه لازم باشد به کسی توضیحی بدهد، و هنگامی که بسیار خسته بود خود را روی تخت بیندازد و همهی آن را اشغال کند. چنین بود که به خودش میرسید، خودش خودش را لوس میکرد و میپذیرفت که بقیه هم دلداریاش بدهند. از طرف دیگر، مرگ همسرش در زندگی حرفهای هم برایش کم فایده نداشت، چون به مدت یک ماه همه گفته بودند: «طفلک این جوان! چقدر بدبخت!» اسمش سر زبانها افتاده بود؛ مشتریهایش بیشتر شده بودند؛ وانگهی هر وقت دلش میخواست به «برتو» میرفت. امیدی داشت که نمیدانست به چیست؛ شادکامی گنگی حس میکرد. وقت شانه کردن موهای شقیقهاش در آینه به نظرش میآمد که چهرهاش خوشایندتر شده است.