پرنس میشکین از مسکو با قطار وارد پترزبورگ شد. هیچکس در ایستگاه منتظرش نبود. اما هنگام پیاده شدن، احساس کرد میان جمعیت انبوهی که به طرف مسافران ازراهرسیده هجوم آورده بودند، یک جفت چشم با نگاهی تند و نافذ به او خیره ماندهاند. بیشتر که دقت کرد، کسی را ندید. طبعاً امکان داشت خیال کرده باشد کسی نگاهش میکند، اما خاطرهی ناخوشایندی از این موضوع در دلش باقی ماند. تازه بدون این موضوع هم پرنس اندوهگین، در فکر فرورفته و به خود مشغول به نظر میرسید. کالسکه او را جلو هتلی نزدیک لیتنائنا پیاده کرد. هتل چندان تعریفی نداشت. پرنس دو اتاق کوچک نیمهتاریک با اثاثی مختصر و زهواردررفته کرایه کرد. سر و صورتش را شست، لباسش را عوض کرد و بیآنکه چیزی طلب کند به سرعت بیرون رفت. انگار میترسید وقتش تلف شود و قرار دیداری که داشت به هم بخورد.